دمپایی آبی
شوهرش هر ماه برایش هدیه ای می گرفت. کادوی این ماه دمپایی پلاستیکی جلو بسته ای بود – آبی با پاشنه بلند. همان چیزی که می خواست. گذاشتشان توی حمام. تاشوهرش برگردد دو ساعتی وقت داشت. آهنگی گذاشت. سالاد را آماده کرد. بوی آبلیمو سرخوشش کرد. با آهنگ تکانی به خودش می داد. فکر کرد یک هفته ای است که دیگربا هم دعوا نکرده اند. صدای ضبط را بیشتر کرد. از توی کمد حوله ی پالتویی را در آورد. در حمام را باز کرد. به دمپایی جفت شده نگاه کرد. حوله را آویخت. لباس هایش را کند. آرام پاهایش را توی دمپایی ها کرد. با لذت اولین قدم را بر داشت. دوش آب سرد را که باز کرد ریتم تند موسیقی به تنش بازی داد. چند دقیقه زیر دوش ماند. آهسته یکی از پاهایش را از توی دمپایی بیرون آورد. گذاشت روی دمپایی و با صابون شستش. همین طور که زیر دوش با موسیقی می رقصید سطح دمپایی لغزید. خواست شیر حمام را بگیرد. نتوانست. سرش محکم به لبه ی درخورد. آهنگ هنوز ادامه داشت. کف حمام پر بود از خونی که با آب رقیق می شدو نعش زن جوان با دمپایی آبی به پا.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ب.ظ توسط افشين
دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸
پانتومیم در تاریکی
در نور عمومی یک میز گرد فلزی با سه صندلی اطرافش چیده شده. دو مرد پشت به صحنه رو ی دو تا از صندلی ها نشسته اند. یکی از صندلی ها خالی است. روی میز یک زیر سیگاری و یک پاکت سیگار قرار گرفته اند. صحنه تاریک می شود. بعد از چند ثانیه نور موضعی روی صندلی خالی است.
یکی از مردها برمی خیزد و دیگری را با زور بلند می کند. هلش می دهد روی صندلی روشن. مردی که روی صندلی روشن نشسته، دو دستش را موازی روی میز گذاشته و سرش پایین است. مرد صندلی تاریک می ایستد و سیگاری روشن می کند. سیگار را می گذارد توی دهن مرد صندلی روشن. مرد یک کام که می گیرد به سرفه می افتد. مرد صندلی تاریک طوری در مسیر نور قرار می گیرد که سایه اش می افتد روی مرد روشن. مرد صندلی تاریک می کوبد روی میز و سیگار را از دهن مرد روشن می کشد و پرت می کند روی زمین. مرد صندلی تاریک پشت به صحنه و روبروی مرد صندلی روشن قرار می گیرد و سر مرد صندلی روشن را می کوبد به میز. با لگد به پایه صندلی روشن می زند، صندلی می شکند ومرد پرت می شود روی زمین. مرد صندلی تاریک او را کشان کشان از صحنه خارج می کند. دست هایش را به می مالد و روی یکی از صندلی های تاریک می نشیند و دست می اندازد روی صندلی دیگر.
نور موضعی آرام آرام کم می شود. صحنه تاریک تاریک است.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ق.ظ توسط افشين
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٧
یادباد
امروز دانشگاه پیام نور کلاس داشتم.ریاضی عمومی. دانشجوی دختری که دیر آمده بود سر کلاس با تشر به من گفت: استاد من با کدام گروه بیایم!
بیان این مطلب به این شکل باعث خند هی تمام کلاس شد و من هم تا آخر ساعت جراعت نداشتم به سمت او نگاه کنم. چون چشمم به ظاهرش می افتاد خنده ام می گرفت. نمی دانم این روزها به هیچ وجه نمی توانم خودم را کنترل کنم. در این گیر ودار دانشجوی دیگری که سال اول هست می پرسد:استاد شما برگه ها را سخت تصحیح می کنید؟
پرسیدم : کی گفته؟
-دانشجو های سال بالا
یاد دوران دانشجویی خودم افتادم. ترم اول فکر می کردم خبری است. توی صف سرویس می ایستادم تا همه سوار شوند و بعد من سوار شوم. یک روز که اتوبوس خیلی شلوغ بود طبق معمول آخرین نفر سوار شدم . اتوبوس کیپ تا کیپ آدم بود و انگشت بی خبر و بی چاره ی من جا ماند لای در تا درس اول را یاد بگیرم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ب.ظ توسط افشين
